امروز 8 مارس ، روز جهانی زن است .
و من این هشتم را به زنان سرزمینم فکر می کنم به سرزمینی که هرزگان بر آن حکومت می کنند و عجیب که برخلاف تاریخ سبز رویاندند . به زنانی فکر می کنم که در راه کوچکترین خواست های مدنی سینه شان دریده شد ، تبعید کشیدند و خانه به دوشی ، بغض گلویشان را سنگین کرد و گریه نکردند و فقط فریاد هیهات سر دادند . به مادرانی فکر می کنم که فرزند گم کردند و سرآخر نعش یافتند .
به هنگامه ی زیبا فکر می کنم که در 209 الف صورت معصومش به جرم نوشتن ، سیاه از کبودی شد ، به ژیلا که ماه ها در انفرادی بود و اکنون هم که آزاد است بی بهمن در زندان بزرگتری است ، به فاطمه شمس که در تبعید ناخاسته است ، به همسر و دختر حنیف که در بهترین لحظه ها او را ندیدند ، به فریبا پژوه و نفیسه و مهدیه و خانوم منصوری که تنها گناهشان قلم بود و امضایی در حمایت از زنان و بس . به آنهایی که اسمشان را نمی دانم و گمنام دست بسته شدند و حال ....
و به مهدیه محمدی عزیز مقاوم راسخ که قدم های استوارش و سکوتش و زندگی به دوش کشیدنش بی احمد زید آبادی دست مریزاد دارد .
زنان سرزمین من ، آموخته اند که در این زمین ، که هرزگان بر آن حکم می رانند باید ایستاد و از آمدن هیچ سیل و طوفانی دلهره به دل راه نداد . زنان اینجا دماوند را به ایستادگی درس می دهند .
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۳ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
سهشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۸
فکر کردم از 12 اسفند هشتاد و هفت تا 12 اسفند امسال بر من چه گذشت .......
بزرگ شدم . انقدر که جرات رها کردن ، رفتن و بازگشت را پیدا کنم .
اواخرش عزیزی را رها کردم ،که بودنش پرحادثه بود و گرم ، او و حادثه هایش که کنار رفتند سردم شد و دیگر عاشق نشدم و گریه کردم که زندگی بی عشق یعنی ............. و نفهمیدم یعنی چه و بعد از او شدم من من من .......... منی که او بدم !
اواسطش ، سفر کردم ، غربت سوزاندم ، بعد از برگشت شتابزده ام و ناگهانی ام ! آرام آرام سوختم
اوایلش ، سرزمینم خونین شد ، شمع جانم سوخت، عزیزترین کسانی که دلم با قلمشان انیس بود و با صدایشان ، زیر شکنجه سکوت کردند و در انفرادی و بند تحمل !
آخ .....احمد زیدآبادی ، آخ ! روزنامه ی اعتمادملی ، آخ ! شهروند و ایران دخت ، آخ وطن لگد مال شده از خیانت و کثافت ! آهای دیکتاتور مریض ........
فردا 12 اسفند 88 است و سال پیش من شد سه قسمت بزرگ پررنگ : آخر ، وسط ، اول ! و من حالا با بغض در گلو ، غصه ی سکوت و عزیزترین و کشورم را می خورم و می دانم به روال سابق ، فردا سیر غربت و تنهایی با هیچ کیک و شمعی و آغوشی در انتظارم است .
آی ..... روز تولد من چند ساله ام ؟ و این بار چه خواب ها دیدی برایم ؟ برای غربتم ............
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۸
در خیابان چهارباغ اصفهان نشسته ام به انتظار اینکه خبری آید . خبر که نمی آید هیچ ، دل استاد شهریار سخت می شود و این شعرش نفسم را می گیرد . خواننده ای فریادش می کند که نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی و من گریه می کنم که نیامد و انگار در خلوت خودم هستم که این چنین بی پروا ناله می کنم و نه چنارهای پاییزی چارباغ مرا آرام می کند نه حضور بزرگان .
آخر نیامد چه قبل از سهراب کشان چه بعدش که دل ما تکه شد .....
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۳ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
سهشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
از - به
به : دوست تازه ام که مهربان است و حرف زدن با او را چه در زیر باران همراه سوختن هیزم در شومینه و چه در ترافیک پر دود تهران ، دوست دارم .
برایت نوشته بودم همه ی مان سهرابیم و این جا سهراب کشان و سیاووشون به راه انداخته اند . تو سهرابی که خون دل می خوری . من سهرابم که بغض می کنم . سهراب سپهری ، سهراب بود و مرد و کفش هایش گم شد و شعرهایش ماند و سنگ قبرش ترک خورد . یوسف سووشون سهراب بود که کشته شد ، امیرکبیر که رگش دریده شد سهراب بود ، سهراب همان پسری که سینه اش در جوانی به جرم دموکراسی خواهی ( شاید !! ) خونین شد، هم، سهراب بود و سهراب مرد و خواب دیدند که کفش هایش نیست ، احمدزید آبادی ( ای وای !! ) سهراب هست هنوز – خسرو گلسرخی سهراب بود – خرمشهر سال شصت سهراب بود – اعدامی سال 67 سهراب بود – شهید جنگ سهراب بود – شهید دانشگاه تهران سهراب بود – کتابخانه ی دانشگده ی حقوق که آتش گرفت سهراب بود - تو سهرابی – من سهرابم – این خاک تشنه ی خون تا کی سهراب می کشد ، قدیم رسم بود نوشدارویی می آورند، بعد سهراب کشان ، اما این بار نه نوشدارو دارد ... نه رستم !!!! راستی این پدر پسرکش کجاست ؟؟؟؟ رستم دستانی که افتخارش خون دل دادن است و بغض و دریدن سینه ی آزادی را آدرسش را می دانی .... !
از : دوست بی قرار این روزهایت
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٤ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸
به نام خدا
اول که از مخملباف گفتی و برای صورت کبود شده ی آن سرباز دلسوزی کردی ، خشمم نگرفت ، اما بغضم افزون شد . دست به قلم بردم که برایت بنویسم . اما قلم تند رفت و حس کردم دل دوست ظریفم را می شکند .
تا الان که دوازده شب به وقت تهران است و نمی دانم چند به وقت مونیخ ، برایت ننوشتم . از صبحی که بحثمان گرفت ، مثل مرغ سرکنده قلم بر می داشتم و تند می شد و پرت می کردم . سرآخر وضو گرفتم و نماز خواندم و به جای گریه تنها شانه هایم لرزید . و بالاخره این بغض بالا آمد و من آرام شدم . قرآن باز کردم ، سوره ی رعد آمد . و چه آرامشی در وجودم سرازیر شد، وقتی از اجر صبوری گفت .و دیدم حال که تو نوشته ای من هم برایت بنویسم .
تو عنان قلم و احساست را زودتر دست گرفتی و من دوم شدم . تمام خواست هایت که سبز بمانیم و دیالوگ کنیم و مثل آنها نباشیم و با سی سال پیش فرق کنیم را می دانم و می خواهم و آرمان من هم هست . اما !
بگذار حال که آرام شدم و بغض از دی روز عاشورا ی تهرانم سرازیر شده برایت بگویم . آن روزهایی که تو نگران ، خون دل می خوردی و در خفا و عام گریه سر می دادی و ذکر الصابر و صبور و صبر می گرفتی و به قول خودت از چارچوب امن یوتیوب تصاویر را دنبال می کردی ، دوستان ما اول وضو می گرفتند و عده ای غسل شهادت و به چشمان خانواده نگاه نکرده راهی می شدند . چون فهمیده بودند آنکه باتوم به دست دارد ، مغزی ندارد که به کجا فرو می آورد . او فرق دست و سر را نمی فهمد . یا می داند و گفتند که مامور باش و معذور ....
بچه ها غسل شهادت می کردند چون مطمئن بودند از آن مامورهای معذور اسلحه دار در کوچه های خلوت کم نیستند . همان هایی که حکم تیرشان شلیک مستقیم به قلب است ، نه پا !
خزر !
می دانی یگان ویژه ی ناجا چیست ؟ اشک آور خورده ای ؟ گاز فلفل چه ؟ صدای تیر در فضای دانشکده ی محبوبمان شنیده ای ؟ صدای موتور از پشت سر که ناگهان با ضربه ای آونگت کند ؟؟؟ کتک خورده ای وسط همان خیابان هایی که آب طالبی خنک می خوردیم بعد از کلاس هایمان که بعد از کتک بشنوی هرزه هریییییییییییییییی !!!! کسی اعتقادت را در ملا عام به فضاحت کشانده بود ؟ علیه اش لعنت فرستاده بود ؟ برادرت را در جان دادن دیده بودی ؟ رفیقت را خونی چه ؟ دختری را که از ترس فقط فریاد می زند ؟ دستانی که از ترس جفت نمی شود ؟ کهریزک را شنیده بودی ... اما چشمان وحشت بار دختری که آمده بود برای دموکراسی، همان دیالوگی که تو می خواهی و من .. دختری که به کهریزک رفت و نمی دانیم چه شد . آنجا را بستند برای خوش آمدمان، خورین را باز کردند . می دانی چند تا از بچه های دانشکده حبسند ؟ چند دوست ؟ اصلا چند غریبه ؟ می دانی از مای دیروز هشت تا کم یعنی چه ؟ از مای از خرداد نزدیک به صدتا کم چه فاجعه ای است ؟
خزر ...
ظهر عاشورا درست وقتی صدای حی علی خیر العمل می آید ببینی چند پسر دست بسته ی فک پر خون دستبند زده را جلویشان گذاشته اند و نماز می خوانند چه حالی می شوی ... سکوت می کنی یا آن پسران را محکوم، که خشونت کردید که فکتان شکست ... خواهرم ! ما خشونت نکرده فک های شکسته دیدیم
این ها که گفتم نه فیلم فارسی های ناموس و وطنی سینمای کیمیایی بود که کسی هورا بکشد و قطره اشکی و نه فیلم های روزهای عزاداری تلویزیون جمهوری اسلامی .....
اینها حکایت مردم ایران ، از بیست و سوم خرداد است . همان مردمی که تنها لباس سبزشان با سیاه عوض می شود .
خزر جان !
ما ( یعنی همان صدتامان کم ) مثل تو و مسعود بهنود عزیز دیالوگ می خواستیم و با آن شروع کردیم . اما به قول عزیز دور از وطنی باید در میدان بود و استرانژی تعیین کرد .
دختر عزیز که قلمت را قد خودت دوست دارم ....
این مردم را خون و هجران و ظلم خشن کرد . من هم می دانم خشونت بلای جان جنبش است . من هم می دانم این جنبش به آرامش و حرکات پخته بیشتر احتیاج دارد تا شهید .... اما یگان ویژه ی ناجا دیده ای وقتی از پشت که با باتوم حمله می کند و می گوید ............. هری !
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸
برای خاطر یک ....
خیال نکن حال که در یک کلمه و بی خداحافظی نوشتی قاراشمیشم تا بعد که خبرت کنم ، دل من کنده نشد .
و خیال نکن از دوست مشترکمان نپرسیدم تو را چه شده است و به تصورت هم خطور نکند که اینباکسم را اصلا چک نمی کنم .
اما بدان دلم خون است از یک دفعه رفتنت و خوابیدن کار . از اینکه روزها برود و ما سکوت کنیم .
نمی دانم این جا را که با ذوق گفتی ااا به معروفی هم که ارادت داری و من تایپ کردم من عاشق باسی می باشم را می خوانی یانه
اگر خواندی بدان دلم برای ریاستت سوژه هایت و نقدها و تشویق هایت لک زده
از دیشب که گفتی قاراشیشمی تا بعد . و نه گفتی بعد کی است من یک جور بدی شدم . بین زمین و آسمان . همان خوف و رجای سابق .
اما می دانم تنها نمی گذاری همه ی مان را . خستگی ات هر چقدر هم که باشد .... می دانم می آیی و یکی از آن هر روزهایی که ای میلم را چک می کنم می گویی بنویس از سر خط ............
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
سهشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸
گلی جان ! می دانم این روزها خسته و دل تنگی و با همه ی این احوال حرف هایم را می شنوی .
و به گمانم یادم رفت بگویمت ، قصه ی آن روز را که برای خداحافظی پیش ات آمده بودم .
آن روزی که رفتیم کافه هنر و روی آن صندلی های همیشگی نشستیم ، با آن سفارش های همیشگی . اول پاستا و بعد ، تو چای با شکلات و من چای خالی و دود و دود و دود ........
گلی یادت است : گفتم نگرانت هستم . حال که دکتر قصد جلای وطن کرده است و من هم . و نمی دانم تو را دست که بسپارم . یادت هست غصه داشتی ؟ می ترسیدی و دلت تنگ بود . یادت هست آن روز و روزهای سابقش چه اتوپیایی از عشق های مان می ساختیم ؟ و چه نقشه ها برای شان داشتیم ؟
تو قصد صبر داشتی و من قصد هجر .........
یادت هست از سه سال پیش به این طرف دیگر سرزنشت نکردم که : الاغ ! این عشق به چه دردت می خورد و قص علی هذا !!! و مدام تشویقت کردم به جلو رفتن، به پیوند محکم کردن و می دانستم برای توی راسخ حرف هایم زیادی کوچک است . و از سه سال پیش به این ور فهمیدم مگر عشق باید به دردی هم بخورد ؟؟؟
گلی جان !
یادت می آید ، دکتر در جواب گریه هایت موقع سفر گفته بود : با عشقت مرا آزاد کن و مرا در قفس نخواه ....... دکتر و چگونه بودنش به کنار . اما حرمت استادی اش به جا و حرفش مثل تمام درس دادن هایش بزرگ .
یادت هست از کافه که آمدیم بیرون ، دستت را گرفتم و رفتیم نشر مروارید و کتاب آنا گاوالدا را برایت خریدم و اولش نوشتم به امید روزی که با عشق هایمان آزادی بسازیم و ننوشتم که : تو با عشقت دکتر را آزاد کن و من با عشقم وطنم را و نگفتم : من قصد دارم از هر چه بند است رها شوم .
اما گلی جان من نرفته ، برگشتم و دکتر قصد آمدن ندارد .
گلی ! هر چند عشقم وطنم را آزاد نکرده است هنوز، اما از بند دیگری ، خود گسسته ام . از قول من به دکتر بگو : قبل از آزادی معشوق ، عاشق باید آزاد شود ......... !
بگو : من آزادم !
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٤ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸
برای دوست غربت نشین این روزهایم که گاهی چشم هایش تر می شود . از طرف دوست در وطنش که انتظار اشک بیمارش کرده است !
سلام !
می دانی ، این دل گرفته ی من را ، و چشم خشکیده تر را انتظار چیست ؟ انتظار آنی که گریه بیاید و شاید بشوید همه ی آنچه در این چند وقت ما در خیابان ها دیده ایم و شما در فیس بوک و یوتیوب ...... !
می دانی ، این روزها حال همه ی مان بد است و دیگر از آن ذوق های حتی جوانی مان خبری نیست ، نه که اصلا ذوق نباشد ،که هست. اما مقطعی و ثانیه ای ، با دیدن عزیزی و شنیدن صدایی و دادن دستخطی لحظه ای برمیگردد و تا می آییم جواب بدهیم ، می شود این نامه ی سراسر غم . می شود یاد کردن از روزهایی که تو نبودی و ندیدی و من بودم و دیدم و ........
اصلا چه فرق می کند میان مای دیده و شمای ندیده ، وقتی غصه هامان یک اندازه است و اشک چشم شما شاید بیشتر و دلتنگی و نگرانی تان حتما افزون تر ! چه فرق می کند ،که هر دو اگر هزاران کیلومتر هم فاصله داشته باشیم ، ریشه در یک خاک کرده ایم . همان خاکی که این روزها از خیانت سیاه است و از خون قرمز و از حیرت .... نمی دانم !
حسین ..... !
این روزها که افسرده ام و حتی در جواب نامه ات ، نمی گویم : چرا پسر ؟ بنویس ! شاد باش ،که برمی گردی ! که منتظرم ! که کوه ! که کافه ! که باران ! که ال ! که بل ..... !
حق داری . غصه بخور ! دست به قلم نبر ! اصلا اعتصاب کن ! حتی لپ تاپت را بشکن ......... ! باور می کنی بیمار شدم ، انقدر از سد فیلتر ها گذشتم و خواندم فلانی را گرفتند ، فلانی را که گرفته بودند ، شکنجه کردند . آن را که شکنجه کردند ، تجاوز هم کردند . آن یکی محکوم به اعدام شد . آنی که محکوم به اعدام شده بود ، خودش صندلی را از زیر پایش کشید . دوستم گفت مواظب باش لو نری ، آن یکی دوستم که مهمانی دعوت داشت ، خلاف همیشه لباس پوشیده تنش کرد که ، اثر باتوم روی پشت و پایش معلوم نباشد ، آن یکی دوستم پول قرض کرد که اسکن از کله اش کند که سیزده آبانی باتوم خورده بود .
می بینی حرف هایمان را طعم مرگ پر کرده است و آینده را ........
می بینی چه نسلی شدیم ما ، همانی که مدام تحقیرمان می کردند ، که هیچی نشدیم و نه متفکری بیرون دادیم و نه اندیشمند و شاعر به نامی یا نویسنده ی قابلی ؟؟؟ دیدی خودمان هم ، همدیگر را نمی شناختیم !
دیدی اگر شاملو و اخوان و سیمین عزیز از ما نرویید ، حداقل ندا و سهراب ها داشتیم ......
دیدی به سیاق نسل روشنفکر زمانه ی پدارانمان که قهر کردند و جلای وطن ، ما ماندیم و در خیابان دست همدیگر را گرفتیم و دختران مان در فداکاری زود مادر شدند و پسرانمان روی غیرت را کم کردند از ایستادگی !!!
حسین بیا که ببینی ........... همان دخترکان کوچک عشوه فروش سابق که گوی دلبری از هم می ربودند و همان پسرانی که ما راه رفتن و سبک زندگی شان را نهی می کردیم ، چگونه وطن وطن می کنند و چه نسل قابلی از آب در آمدند ! بیا که ببینی کتک که می خورند مثل داستانم ، ( همانی که هنوز نخوانده ای ) فقط سکوت می کنند و به یک جا خیره می شوند ....
حسین ! این روزها حق داری غصه داشته باشی ، یا نگران لحظه ی ورودت به ایران شوی ، لحظه ای که افسر گذزنامه اسمت را چک می کند . اما بیا پسر ! راهی است که همه ی مان رفته و سالم از آن برگشته ایم .
اما قول بده وقتی آمدی ، یک فراموشی خودخاسته بگیریم ، که وقتی باران آمد ، یا وقتی کافه رفتیم ، یا کتاب خریدیم ، یا کوه را بالا و پایین کردیم . اصلا وقتی هم را دیدیم ، فراموش کنیم که ریشه در کدام خاک داریم . آن خاک سیاه و قرمز و از حیرت بی رنگ !
اگر شد ......... !!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۱ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸
گلی تو را باید کشت !
تویی که در این غوغای بی شرافتی ، شرف پیشه کردی و آن را طلب می کنی .
تویی که صبوری بر هر آن چه سرت می رود ، بغض می کنی برای تنهاییت و فغان می کنی برای این روزهایت !
تویی که ترازوی زندگیت شده او و او ! و این روزها که دیگر نه خودش است و نه خبرش ، زندگیت را بی وزن کرده ای !
گلی ، من را هم باید کشت !
منی که ، هر روز از این دوست داشتن مزمن یک طرفه که می گذرد ، بیمارتر می شوم .
منی که ، هر روز منتظرم چه به دیدارش که میسر نمی شود، چه صدایش و یا حتی دوخط جوابش !
منی که هر روز انتظار روز واقعه را دارم با ترس !
گلی ! من و تو هر که مثل ما هنوز هوای عاشقی دارد را ، باید کشت !
که نمی فهمیم ، عشق همان جنس بی خریدار این روزهاست .
همانی که در داستان های نسلمان و شعرهایشان گم شد .
انگار عشق همان مغازه ی طلا فروشی دوست پ است و ماشین دوستم شین و اندام براق و پروتز شده ی دوست مشترکمان است .
(برگرفته از عنوان مقاله ی مسعود بهنود )
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٠ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸
انگار هر چه می نویسم و تو جواب نمی دهی ، با هر تفالی که به حافظ می زنم و جواب می دهد و هر استعانتی که از قران گل مرغی ام می گیرم ، جبران می شود .
همه ی دنیای من !
گاهی با من ، از من حرف بزن !
همان روزها و لحظه هایی که تو کافی سفارش می دهی و من یک نوشیدنی یخ !
آن روزهایی که تو آتش می گیرانی و من چشم هایم را از دود آن دور می کنم !
و آن روزهایی که که عاشقانه خیره ات می شوم و تو قصه ی حسین کرد شبستری می خوانی ...... !
نازنینم !
که چند روزی می شود ندیدمت و باز هم ، کم آمده ای در من ...
باور می کنی عشق تو برم گرداند و باقی همه خیال بود . باورت می شود همه ی حرف ها و نامه ها را ، ؟؟
دوست داشتنی ترین عالم !
دیوانه ی روی کسی شدن یعنی .......
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۱ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
