آقای معاون ساعت به وقت شما چند است ؟
عید شما هنوز برقرار ، هست ؟
جاهایی که باید پاکت ها را جمع می کردین ، تمام نشد ؟
از روز اول چهره ی تان آشنا بود ، الان فهمیدم که شبیه داروغه ی نایتینگهام هستین .
آقای معاون ؛ متهم را که می بینی اول می پرسی : آدرس ؟ یا رمز کارت ؟ یا دفترچه ی حساب ؟ ماشین ؟
داروغه ! برایت مهم نبود ، دختری جان داد همان جایی که تو ویسکی خواستی و محاسنت الکلی شد .
مقام قضایی ! برایت مهم نبود دختری چند ماه بعدترش روی تخت بیمارستانی داشت جان می داد و تو هنوز ویسکی می خوردی ، پاکت عیدی جمع می کردی ، و به این فکر می کردی که ماشینت را چطور به روزتر کنی تا از خدمت منفصل نشدی .....
عدل خانه !
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٩ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٠
نوشته ی افسار گسیخته و پراکنده ی یک روز که درد داشت و رهایی
قرار بود ، دانه های زیر و رو تمام شود تا برف جدید نیامده و نشد .قرار بود درس های دو سال پیش که گرفته بودم و هی تکرارشان کرده بودم هم از یادم نرود و نرفت .
چه درس هایی گرفتیم رفیق . تو استاد بودی ناخوداگاه و من شاگردی می کردم . همه چیز را برعکس فهمیدم . بال در آوردم . همون طور که تو خواسته بودی اما اشتباه انگار پریدم . انقدر بالا رفتم که روحم در بدنم جا نشد و یک راست رفت سراغ مطب دکتر
از بین کتاب ها و مقاله ها و نوشته ها راه پیدا کرد سمت مطب دکتری که بست مرا به قرص . قرص های هفته ی اول سه چهارم و هفته ی دوم نصف و آخری تمام . قرص هایی که قلم نوشتنم و چشم دیدن و حتی چشم خوابیدن را ازم گرفت .
رفیق ....
ما قرارمان این نبود . مثل بافتنی های نصفه ی من .
قرارمون این نبود که تو بری و من بمونم با تفسیرهای اشتباه و بال های تازه و دنیای جدید .
این روزها ...
قرص های کامل بیداری و خواب و حتی دوست داشتن را از من گرفته . از من یک من گنده ساخته به قدرت بال های جدید . منی در ظاهر آرام و در باطن خراشیده . خراش خورده ی تجربه ها و خواسته ها و دیده ها و بیداری ها .... سراغ من جدید را گرفتی ؟
من جدید . آخرین بال هایش را زده . یکی دوماهی می شود . رفته سر ایوان کسی نشسته که همیشه می خواسته اش . کسی که حالت بدنش میکل آنژ معاصر را وسوسه به گچ می کند . عطر بدنش من را وسوسه به بودن .
حافظ خوانی هایش من را از رو برده . خوبی و پاکی اش هم .
رفیق !
یادت هست که ما سعی در الهه اخلاق شدن داشتیم . او قبل از ما سعی کرده بود .
رفیق
یادت هست سعی در رهایی داشتیم
او قبل از ما رها شده بود
باور می کنی ، من هم اول باور نمی کردم . شروع می کردم به سفسطه کردن و نوشتن برایش که من الم و تو بل . من این ور پل هستم و تو آن طرف پرتگاه . اما انگار رام شدم . بعد فکر کردم شبیه ما فکر می کند . قبل از ما به همه ی آن چیزها فکر کرده است . از یک مسیر دیگر رفته است به رسیدن به همه ی آنچه ما می خواستیم .
آه ... روحت شاد باد جناب ماکیاولی
خلاصه رفیق ..
من گفته بودم ، باز پای اعتراض های خیابانی هستی و تو گفته بودی که بنویس .
اول مثل همیشه چند خطی نوشتم و تو هم مثل همیشه چند خطی جواب دادی . مضمون هم مثل همیشه خوب باش و خوب زی بود .
اما امروز به درازا کشید . از سر صبح دلم یک چیز می خواست و نمی دانست . هی راهم رفت و باز نفهمید . مست هم شد و نفهمید . خوابید و نفهمید .
دلم بغض داشت . بر عکس همیشه که گلویم بغض داشت . دلم بغض دارد هنوز
غصه می خورد. همیشه یک چیز برای غصه خوردن پیدا می کند . ازرفقای زندانی و تبعیدی مان از رنج خانواده هایشان . از بی عدالتی . از مردم . تا .......
دلت اهل غصه که باشد . به غم که عادت داشته باشی . سرمای هوا هم می بردت به غم
بی خیال رفیق .
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٦ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠
خیابان انقلاب را سمت مترو دروازه ی دولت پیاده روی میکنیم . مانتوهای گشاد بلند ، اما رنگی تن مان هست . آرایش مان قدری از صورت شستگی بیشتر است . پسری می ایستد ، خیلی عادی رو می کند به ما ، دور لیش را می لیسد و می گوید : وای من عاشق تیپ های این طوریم ، بیاین ببرمتون . دوستانم هاج و واج می مانند . توضیح می دهم در هر منطقه ی تهران متلک ها و آزارها تغییر می کند و به هنجار همان منطقه تبدیل می شود . مثلا اگر در یکی از کوچه های دولت یکی این حرکت را می کرد . قطعا با واکنش جمعی ( البته به صورت نشان دادن تعجب یا خیره شدن ) همراه می شد . و هر چقدر خیابان ها را به سمت پایین و یا بعضا مناطقی در شهر که سطح فرهنگ به شدت پایین است، برویم . شوخی ها از حالت متلک خارج شده و به آزار جسمی تبدیل می شود . مثلا هنجار بازار تهران این هست که انگشت سبابه ی مردها دائم سیخ است به طرف بدن خانم ها . و هر کسی این قاعده را اجرا نکند ما به صورت شوالیه ای مهربان بعدها از او یاد خواهیم کرد . بحث سر تجاوزات جنسی با دوستانم بالا میگیرد . هر کدام یک تجربه ی شخصی داریم . و برای هر کدام از ما تجاوز یک معنایی دارد . و من باز تکلمه می آورم که وابسته به نوع فرهنگ افراد ، و منطقه ای که در آن زندگی می کنند برداشت ها از تجاوز هم متفاوت می شود . مثلا من تعریف کردم که مردی از خلوتی یک کوچه در ظهر استفاده و شروع کرد به حرف های جنسی زدن به من و من انقدر دویدم که تا روزها یاداوری آن حرف ها آزارم می داد . دوستم در خیایان قبا مورد تعرض جسمی یک کارت پخش کن در صلاه ظهر قرار گرفته بود . خواهر دوستم وقتی دبیرستان می رفت به دعوت دوست پسرش برای خوردن چای به خلوتش می رود و مورد هجوم او قرار می گیرد . هجومی که با شکستن چند شمعدان و گلدان به فرار او می انجامد . این را که می شنوم یاد پرونده های زیاد دفاع مشروع می افتم . هی نتیجه گیری می کنیم که گاهی خلوتی ظهر از تاریکی شب بدتر است . یا پل های عابر پیاده در شب همانقدر خطرناک هستند که کوچه ها ی خلوت در ظهر .
همه ی مان در هنگام تعریف خاطره های آزار از مردان ، رنگ مان سفید می شود . هیچ کدام بعدترها ، نه برای مادرها ، نه برای دوست پسرها، تعریف کرده ایم . انگار که بترسیم حتی از جامعه ی کوچک خودمان . از اینکه مادرمان مثلا بپرسد ، تو چی کار کردی بعدش ؟ و من مجبور بشوم جواب بدهم : از ترس دویدم چون اصلا بلد نیستم داد بزنم . دوستم بگوید : با جیغ دنبالش کردم و چند مرد به کمکم آمدند و تمام خیایان قبا من را چپ چپ نگاه می کردند . و خواهر دوستم بگوید : خواهر دوستم چه بگوید به نسلی که دوست پسر را به رسمیت نمی شناسد چه برسد به مورد تجاوز قرار گرفتن یا فرار از خانه ی او .
ما زنان ، بدبختی هایمان شمردنی نیستند . با هر پوششی مورد تعرض کلامی یا جسمی قرار می گیریم . از نگاه های شهوت بار تا پیشنهادها و متلک های جنسی تا مالیده شدن در تاکسی و انگشت شدن در بازار و جاهای شلوغ تا تجاوز کامل در خانه های نیمه ساخته و پارکینگ های متروک . بعد از هر کدام از این اتفاق ها از تکه شنیدن تا تجاوزجنسی سعی در پنهان کاری داریم . صحبت کردن همانا و تخطئه شدن از جانب خانوداه و همسر و پارتنر از طرف دیگر و بزرگترین و قابل اهمیت ترین بخش قضیه که مسئله را دردناک می کند نبودن هیچ بخش یا مرکز اجتماعی برای رسیدگی به این قبیل مسائل است . یعنی ما هیچ مرکز امنیت اجتماعی نداریم که یک زن موردتجاوز قرار گرفته شماره ی آن را بلد باشد یا آدرسش را . یا حتی موقع فرار به آن ملجا فکر کند . بهزیستی ؟؟ پلیس 110 ؟ خانه ی ریحانه ؟ یعنی آتش گرفتن خانه ها ، سکته کردن و اغتشاش !!!!!! شماره های مخصوص می خواهد ، اما تعرض به حریم یک زن ، نه ؟
واقعا اگر یک بار برای ما اتفاقی بزرگ تر از تجاوزات متداول روزانه افتاد ، باید به کجا پناه ببریم که ، روحمان را التیام دهد . جسم و ظاهرمان را مقصر نداند ، و به مردان متلک گو به چشم مجرم نگاه کند .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠
جمعه پانزدهم مهر - عصر - سرد - فضا بیرونی
حالت ( بغضی که به زور تا کمد نگهش می داری )
زیر لب برای خودت : صبر پیشه کن عزیز دلم
صبر پیشه کن
در بطن کوسه ای که تو را خورده است
گله معنا ندارد
گیر کرده ای عزیز دلم
گیر کرده ای
و تو هم که یونس و عمران نیستی ....
پ . ن : شعر که تمام می شود می فهمی از ایوب مثال نیاورده ای هنوز
پ . ن : می فهمی چه خوب کاری کردی که به چشم هایش نگاه نکردی
پ. ن : چه خوب که سکوت کردی
پ. ن : یکی باید باشه اینجا که سر خستگیامو به روی سینه بگیره و قص علی هذا
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط حمیده چگونیان
پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠
از زمان های ( این چه حسیه – چه حالیه )
نصف می شوم روی عمود تنت
تو خیمه می زنی بر من ، دستهایت در نقطه ی صفرم و لب هایت لغزان و چسبناک روی گردنم و چشمانت بسته
فاصله ی مان را می کنی منفی چند سانت تقسیم بر گوشت و پوست و رگ و آب و آب و آب
و مولودش می شود تکان و سکوت از تو
و حسی مبارک که در من نطفه می بندد
این ساعت ها دیگر می دانم ، تو هر صدایی آزارت می دهد . می دانم که کلمات باید جلوی تو انتخاب شوند . می دانم حتی طعم بوسیدنت هم فرق دارد . می دانم که فرق داری . و من همه ی اینها را در این ساعت هایی فهمیدم که تو نیستی . و حسرت می خورم که چرا نگاهت نکردم چرا همه ی چراغ ها را خاموش کردم و تو را با چند شمع کم نور گول زدم . وقتی نشستی تکیه دادم از پشت به تو . یا غذا که خوردیم . حواسم به جای دهانت رفت سراغ دهانم . نمی دانی چه دلسوزه ای است رد صورت و چشم هایت را از عکس دنبال کردن . فقط صدایت همین نزدیکی هاست .
تو نمی دانی تابحال انقدر از عباس صفاری و شمس و حافظ موسوی و مادام بوواری کینه به دل نگرفته بودم و هیچ وقت انقدر عاشقانه نخوانده بودمشان . همه ی شان را هی گم و گور می کنم جایی لای کتاب ها ، که مثلا کسی نیامده این وسط ها که دل من را آشوب کند و برود . بعد که دلم هوس تو را می کند و می خواهد صدایت را بشنود می روم سراغشان. همه را مثل همان شب پهن می کنم وسط اتاق . یا هزار بار شعر علی را با صدای تو می خوانم . نه تند مثل آن شب . نه آرام . موهایم را با نمره ی بیست ماشین زده ام . دنبال شونه هایت می گشتم . یادم نبود که با خودت بردی شان . و اصلا یادم نبود گفتی با شونه که نمی شود مو کوتاه کرد . دنبال خیلی چیزها می گشتم . اما انگار آن روز صبح می دانستی که دیگر نمی خواهی برگردی .
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٦ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
جمعه ۸ مهر ،۱۳٩٠
...
شبی گیج می زنم نشسته روی زمین
تو نشسته بالاتر از من
دستهایت دور گردنم ، من خم روی زانوانت از عقب
از عقب که می گویم حس حیوانی بهم دست می دهد که ساعت دارد جفت گیری اش
خشکم ،،، کرم هایم روی میز توالتم خالی است و من باز خشکم .
کرم های داروخانه های اطراف هم تمام شده و من هی خشکم
باید پناه ببرم به دوردست ها ، آنجا که نرمی می فروشند
خالی از مستی ، صدا ،
آنجا که نرمی شدنم همراه ندارد ، شریک ندارد
سرم را می گفتم که از عقب خم است روی زانوانت
و دستهایم که فراری سمت لیوان الکلی است که آبمیوه اش بیشتر است و مست ترم می کند تا سی و پنج درصد سفیدش
باد می آید ، پاییز شد
پاییز بود را نامجو فریاد می کند و حس می کنم لبانت در من فریاد می کشد
تو که فریاد می زنی من صدایم را از تو بالاتر می برم و تو حجم من را تازه درک می کنی
می خندم از هجوم آب میوه ای ام به تو ،،، چشم هایت گرد می شود از حمله ی الکی ام به خودت
اسم های آدم هایی که تو با لب هایت ممکن است بهشان هجوم بیاوری در سرم دور می زند
ترافیکی است
و من می فهمم این صف را تو دوست داری ،
چون همیشه می گویی مقصدت راه است ،
و من که مقصدم توئی ، پناه می برم از شلوغی ات به آب میوه های پر درصد ، دودهایی که تو از پسشان شاید بیایی و ورق های هم شکل پشت هم
نا تمام م م م
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۱ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
شنبه ٢ مهر ،۱۳٩٠
اتاقی از آن خود
خواهرم سین دوسال از من بزرگ تر است . در بیست و دوسالگی ازدواج کرد و الان که سی سالگی را می گذراند یک پسر سه ساله دارد . من و سین نه تنها در سن فرق داریم ، بلکه نگاه هایمان گاهی از یک نسل فراتر می رود . این روزها که از ازدواج سین نزدیک هشت سالی می گذرد گاهی مستاصل می بینمش و بیشتر خسته . سین عادت ندارد حرف بزند . اگر غم دنیا هم سرش آوار شده باشد هیچ نمی گوید . خوشحالی و ناراحتی اش را هم هیچ کس نمی فهمد . همیشه مرتب است . حتی وقت هایی هم که صبح زود می بینی اش موهایش سشوار دارد . پسرش هم از من مرتب تر است . خواهرم عجیب روی خط صافی زندگی می کند که هیچ چیز تکانش نمی دهد . می دانم خط قرمزش بابا ، مامان ، برادرم آقای ر و من هستیم .
چند ماهی است ، من و سین خط هایمان روی هم افتاده است و طراحی لباس می کنیم ، من زیگ زاگ و گاهی دندان موشی و سینوسی و او همیشه صاف . از بین پارچه و رنگ و مدل و آدم ها می فهمم که سین دنبال مفر است . دنبال اینگه گاهی بتواند بشود همان سین – چ ای که زمان مجردی اول کتاب هایش می نوشت . همانی که تخت تکی داشت . زمان خواب و شام و سفرش دست خودش بود و کلن هیچ کسی را در زندگی به هیج جایش نمی گرفت که مبادا خطوط صافش ترک بردارد . حس می کنم او بعد از ازدواج ( درست است که باز هم درس خواند ، زبان خواند ، خیاطی کرد ، سفر رفت ) اما سین – چ نبود . شده بود سین همسر سین ، مادر دال . همسر – مادر و ..... از اتاق خودش رفت و در اتاق دونفره ای ساکن شد که شاید حتی وقت نکرد یا نتوانست خاطره نویسی قدیمی اش را دنبال کند . وقت نکرد به تنهایی فکر کند و می دانم حتی به خودش اجازه نداد به مرد دیگری نگاه کند چه برسد به اینکه بخواهد عاشقش شود و عکسش را جایی لای فایل هایش پنهان کند .
البته سین جزو خوشبخت های این روزهاست . همسرش فردی مستقل است . حریم های شخصی شان قد سد لتیان بلند و محکم است و احترام های بینشان هم . نمی دانم شاید من به زندگی مشترک بدبین باشم . شاید به مرد ایرانی نگاه خوبی ندارم . مرد ایرانی از نظرم گاه انقدر خودخواه است که فکر میکند می تواند آلتش را در جای جای زندگی و فکر تو فرو کند . حتی اگر ظاهر روشنفکرش چیز دیگر نشان دهد .
این ها را تند تند نوشتم که بگویم ، من و سین یک اتاق بیست متری گرفتیم ، سبزش کردیم و پرده و حصیر از آن آویزان کردیم . سین به آنجا می گوید کارگاه ، من می گویم : دفترخانه . که برویم شلوغی و دغدغه هایمان را آنجا خالی به بهانه ی طراحی لباس در رنگ ها خالی کنیم .
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳٩٠
لعنت به تو که تیرماه من را قرمز کردی و تیر خودت را سفید و من هنوز ، مرداد و شهریور را زرد و سیاه طی می کنم و تو سفید .
از آن سفیدهای ذل که برق و شفافیتش چشم را می زند . از آن سفید طبقه های زیر زمین . همان هایی که خواهرم می گوید مثل دیوارهای سردخانه می ماند . همان سردخانه ای که تو سه هفته معطل ماندی که اجزایت را ببرند که بفهمند ، تو خودت خواستی . یا دیگری برایت خواست و نمی دانستند آنکه در اصل می خواست خدا بود ........
فرانک لعنت به تو ، که من هی دوره می کنم عصر رو به تاریکی بیست و چندم تیر در آن ساختمان بلند را . هی یاد دستهایت می افتم که نگاه نکردم و نگرفتمشان . و هی لعنت می کنم اول به خودم که چرا نپرسیدم خوبی ؟ چرا حس کردم وقتی تو حرف می زنی یعنی نمی فهمی و وقتی من صحبت می کنم یعنی دانای عالمم . چرا لبخند نزدم به عادت مالوف . چرا گرما نداشتم . چرا ارتفاع پست آن ساختمان بزرگ و دستان پست و گرم کسی دیگر من را انقدر مغرور و مشغول و مشعوف خود کرد که حتی با نگاه از تو نپرسم تو ؟ اینجا ؟ خوبی ؟ چرا ؟ اصلا ؟ بیا اااا ...
ای وای دختر ، من انگار که تازه عمق حادثه را درک کرده باشم . هر روز به عکست خیره می شوم و خبرهای تکراری را دنبال می کنم . انقدر دنبال می کنم که می رسم به عصر رو به شب همان روز . و حس می کنم و هی به یقین می رسم که من و تو تناسخی هم زمان بودیم که یکی باید از گردونه حذف می شد . و تو حذف شدی . کاش تو کم نمی آوردی . تو که رفتی من کم آوردم . تو که خداحافظی کردی و آخرین حرفت خداحافظ دوستان بود . خط موازی زندگیم با تو آمد درون اتاق و از تو دور زد و برگشت سمت خودم . لعنت به تو که قطعش کردی و برش گرداندی سمت خودم . آینه ....
توی پاک و من در آسمان آنجا چه می خواستیم . که تو رو به بالا رفتی و من بیست و دو طبقه را برگشتم پایین ؟
و من سیاهپوش هی پایین تر می رفتم به خاطر تو ، و تو سفید پوش بالاتر .
من تحلیل و پز کمک به زنان درمانده را در دستشوئی ایرانی عق می زدم و تو سفید پوش بالاتر
من غرق می شدم و تو را تازه از آب گرفته بودند
نه ، تو را از آب گرفتند قبل از اینکه من غرق بشوم .
من غرق می شوم شب ها در حلقه ی سیاهی دور چشم هایت و قصه ات را دوره می کنم و عق می زنم به صندل های هفت سانتی و عطر زنانه ای که توانست فقط لفظ گه کمک به زنان درمانده را بیاید آن شب ، که فشار هرزه ی دستی را تنگ تر کند و باور کند که آه من بسیار خوشبختممممممم . عق می زنم در توالت ایرانی .
سلسله بر می کنم در برج های سر به فلک کشیده ای که خورشید عصرها از پشت آنجا پایین می رود . می بینی خورشید هم از همان سمتی می رود که تو رفتی .
فکر می کنم برای آرامشت چه کنم و فکرهایم می شود کود و دفع می شود و گل نمی دهد یا میوه .
فکر میکنم برای آرامش خودم چه کنم و فکرهایم می آید در اینجا ، و آرا م نمی گیرد .
می دانی وقتی آن عصر ،رو به شب ، اواخر تیر ، پشت در خانه ی ساختمان بزرگ اما تاریکی که ، خورشید از پشت آن غروب می کند ، خواستم وارد بشوم ، پرسیدم : این خانه حیوان ندارد که ؟
رفیق آن روزها خندید ..... من تعبیر کردم به نه ..... حیوان نداشت .
ولی حیوان هایی بودند . می دانی که !
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٤ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳٩٠
لطفا فراپه کاپوچینو سفارش ندهید !
از آن شبی که نگاه سرزنش بارش برایم سنگین آمد و گفت باهات حرف دارم . تا اون سحرهایی که باز هم فقط شنید و هیچی نگفت و من هی عقده گشائی کردم . منتظر بودم ببینم چی چیزی را می خواهد تحویل من بدهد . نون یکی از بهترین دوستهای منه . مثل برادرم نیست . چون بعضا با هم روابط بی ناموسی هم داشتیم . میون یکی از روزهای شلوغ وسط هفته بالاخره قرار می گذاریم . با لبخند فاتحانه ای انتظار مرا که دیر رسیده بودم می کشد . می گویم راه برویم . اما می رویم بین چمن ها پله ای پیدا می کنیم که بنشینیم . تنها من می نشینم . دود می کنیم .
و او با خوشحالی بالای سر من که روی یک پله تکیده شده بودم خیمه زده بود ، عمود . و احساس می کردم لذت می برد از رنجی که می برم . از راهی که رفتم . از اتفاق هایی که مسئول مستقیمش نبودم ، اما محصول مستقیم تکیدگی من بود . پوزخند می زد و خدا رو شکر می کرد که من این راه ها رفته ام . از او جلوتر رفته ام . و او دیگر یکه تاز این میدان بی اخلاقی نیست . خوشحال بود که من از او جلوتر زده بودم و دیگران دیگر مرا عصاره ی بی اخلاقی می دانند تا او . حرف که می زد نگاهش نمی کردم ، حس زنان بدون مردان شهرنوش پارسی پور را داشتم . احساس می کردم در فضای دوازده هکتاری کاخ کم کم خفه می شوم . پاهایم جمع شده بود توی سینه ام و نشسته بودم روی پله ، و او انگار که فتح الفتوح کرده باشد ، بدون انقطاع ادامه می داد . تصور سیاه ذهنی اتاقک های شهرنوش ادامه داشت . یک دفعه به او گفتم : تو ر- و – س – پ – ی ای هستی که در ف- ا- ح – ش - ه خانه به ر- و- س - پ – ی دیگر می گوید جمع کن ج .... ه بازی هایت را . یادم نیست چه گفت ، اصلا نگاهش نمی کردم . عینک بزرگ سیاهش را هم زده بود و من هیچ نمی فهمیدم . توی دلم ادامه می دادم که تو خودت مملو از عطرهای گوناگونی و هر تکه ات را یک نفر ساخته . در ذهن و دل او را تصور می کردم روی تخت های اتاقک هایی که شیرین نشاط به تصویر کشیده .
هوای آنجا را مسموم کردیم هر دو ، او با بی رحمی اش و من با دل شکستگی و فکر های موهوم ام . خداحافظی کردیم . او پیروزمندانه رفت و من احساس می کردم بارم سنگین تر شده . پیغامش دادم : دیگر نخواهمت دید .
اما نون عقده گشای خوبی است . شاید الان که کمی آرام تر شده ، بتوانم ببینمش . گفته بودم : نون دوست نزدیک من است .
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط حمیده چگونیان
دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠
لولیتایی که اصلا نمی داند تجاوزی به آن صورت گرفته .
و مردی که نمی داند لولیتا چیست .
اما ، در قبل از ظهری ، همه ی آنچه که نباید اتفاق می افتد و مرد نادانسته می شود متجاوز ،دختر لولیتا و مادر سرخوش از باده بر می گردد در آغوش مرد .
این روزها من لولیتایی می شناسم .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ توسط حمیده چگونیان
