سال بلوا


 

آقای معاون ساعت به وقت شما چند است ؟

عید شما هنوز برقرار ، هست ؟

جاهایی که باید پاکت ها را جمع می کردین ، تمام نشد ؟

از روز اول چهره ی تان آشنا بود ، الان فهمیدم که شبیه داروغه ی نایتینگهام هستین .

آقای معاون ؛ متهم را که می بینی اول می پرسی : آدرس ؟ یا رمز کارت ؟ یا دفترچه ی حساب ؟ ماشین ؟

داروغه ! برایت مهم نبود ، دختری جان داد همان جایی که تو ویسکی خواستی و محاسنت الکلی شد .

مقام قضایی ! برایت مهم نبود دختری چند ماه بعدترش روی تخت بیمارستانی داشت جان می داد  و تو هنوز ویسکی می خوردی ، پاکت عیدی جمع می کردی ، و به این فکر می کردی که ماشینت را چطور به روزتر کنی تا از خدمت منفصل نشدی .....

عدل خانه !

 

 


حمیده چگونیان

نوشته ی افسار گسیخته و پراکنده ی یک روز که درد داشت و رهایی

قرار بود ، دانه های زیر و رو تمام شود تا برف جدید نیامده و نشد .قرار بود درس های دو سال پیش که گرفته بودم و هی تکرارشان کرده بودم هم از یادم نرود و نرفت .

چه درس هایی گرفتیم رفیق . تو استاد بودی ناخوداگاه و من شاگردی می کردم . همه چیز را برعکس فهمیدم . بال در آوردم . همون طور که تو خواسته بودی اما اشتباه انگار پریدم . انقدر بالا رفتم که روحم در بدنم جا نشد و یک راست رفت سراغ مطب دکتر

از بین کتاب ها و مقاله ها و نوشته ها راه پیدا کرد سمت مطب دکتری که بست مرا به قرص . قرص های هفته ی اول سه چهارم و هفته ی دوم نصف و آخری تمام . قرص هایی که قلم نوشتنم و چشم دیدن و حتی چشم خوابیدن را ازم گرفت .

رفیق ....

ما قرارمان این نبود . مثل بافتنی های نصفه ی من .

قرارمون این نبود که تو بری و من بمونم با تفسیرهای اشتباه و بال های تازه و دنیای جدید .

این روزها ...

قرص های کامل بیداری و خواب و حتی دوست داشتن را از من گرفته . از من یک من گنده ساخته به قدرت بال های جدید . منی در ظاهر آرام و در باطن خراشیده . خراش خورده ی تجربه ها و خواسته ها و دیده ها و بیداری ها .... سراغ من جدید را گرفتی ؟

من جدید . آخرین بال هایش را زده . یکی دوماهی می شود . رفته سر ایوان کسی نشسته که همیشه می خواسته اش . کسی که حالت بدنش میکل آنژ معاصر را وسوسه به گچ می کند . عطر بدنش من را وسوسه به بودن .

حافظ خوانی هایش من را از رو برده . خوبی و پاکی اش هم .

رفیق !

یادت هست که ما سعی در الهه اخلاق شدن داشتیم . او قبل از ما سعی کرده بود .

رفیق

یادت هست سعی در رهایی داشتیم

او قبل از ما رها شده بود

باور می کنی ، من هم اول باور نمی کردم . شروع می کردم به سفسطه کردن و نوشتن برایش که من الم و تو بل . من این ور پل هستم و تو آن طرف پرتگاه . اما انگار رام شدم . بعد فکر کردم شبیه ما فکر می کند . قبل از ما به همه ی آن چیزها فکر کرده است . از یک مسیر دیگر رفته است به رسیدن به همه ی آنچه ما می خواستیم .

آه ... روحت شاد باد جناب ماکیاولی

خلاصه رفیق ..

من گفته بودم ، باز پای اعتراض های خیابانی هستی و تو گفته بودی که بنویس .

اول مثل همیشه چند خطی نوشتم و تو هم مثل همیشه چند خطی جواب دادی . مضمون هم مثل همیشه خوب باش و خوب زی بود .

اما امروز به درازا کشید . از سر صبح دلم یک چیز می خواست و نمی دانست . هی راهم رفت و باز نفهمید . مست هم شد و نفهمید . خوابید و نفهمید .

دلم بغض داشت . بر عکس همیشه که گلویم بغض داشت . دلم بغض دارد هنوز

غصه می خورد. همیشه یک چیز برای غصه خوردن پیدا می کند . ازرفقای زندانی و تبعیدی مان  از رنج خانواده هایشان . از بی عدالتی . از مردم . تا .......

دلت اهل غصه که باشد . به غم که عادت داشته باشی . سرمای هوا هم می بردت به غم

بی خیال رفیق .

 


حمیده چگونیان

 

خیابان انقلاب را سمت مترو دروازه ی دولت پیاده روی میکنیم  . مانتوهای گشاد بلند ، اما رنگی تن مان هست . آرایش مان قدری از صورت شستگی بیشتر است . پسری می ایستد ، خیلی عادی رو می کند به ما ، دور لیش را می لیسد و می گوید : وای من عاشق تیپ های این طوریم ، بیاین ببرمتون . دوستانم هاج و واج می مانند . توضیح می دهم در هر منطقه ی تهران متلک ها و آزارها تغییر می کند  و به هنجار همان منطقه تبدیل می شود . مثلا اگر در یکی از کوچه های دولت یکی این حرکت را می کرد . قطعا با واکنش جمعی ( البته به صورت نشان دادن تعجب یا خیره شدن ) همراه می شد . و هر چقدر خیابان ها را به سمت پایین و یا بعضا مناطقی در شهر که سطح فرهنگ به شدت پایین است، برویم . شوخی ها از حالت متلک خارج شده و به آزار جسمی تبدیل می شود . مثلا هنجار بازار تهران این هست که انگشت سبابه ی مردها دائم سیخ است به طرف بدن خانم ها . و هر کسی این قاعده را اجرا نکند ما به صورت شوالیه ای مهربان بعدها از او یاد خواهیم کرد . بحث سر تجاوزات جنسی با دوستانم بالا میگیرد  . هر کدام یک تجربه ی شخصی داریم . و برای هر کدام از ما تجاوز یک معنایی دارد . و من باز تکلمه می آورم که وابسته به نوع فرهنگ افراد ، و منطقه ای که در آن زندگی می کنند برداشت ها از تجاوز هم متفاوت می شود . مثلا من تعریف کردم که مردی از خلوتی یک کوچه در ظهر استفاده و شروع کرد به حرف های جنسی زدن به من و من انقدر دویدم که تا روزها یاداوری آن حرف ها آزارم می داد . دوستم در خیایان قبا مورد تعرض جسمی یک کارت پخش کن در صلاه ظهر قرار گرفته بود . خواهر دوستم وقتی دبیرستان می رفت به دعوت دوست پسرش برای خوردن چای به خلوتش می رود و مورد هجوم او قرار می گیرد . هجومی که با شکستن چند شمعدان و گلدان به فرار او می انجامد . این را که می شنوم یاد پرونده های زیاد دفاع مشروع می افتم . هی نتیجه گیری می کنیم که گاهی خلوتی ظهر از تاریکی شب بدتر است . یا پل های عابر پیاده در شب همانقدر خطرناک هستند که کوچه ها ی خلوت در ظهر .

همه ی مان در هنگام تعریف خاطره های آزار از مردان ، رنگ مان سفید می شود . هیچ کدام بعدترها ، نه برای مادرها ، نه برای دوست پسرها،  تعریف کرده ایم . انگار که بترسیم حتی از جامعه ی کوچک خودمان . از اینکه مادرمان مثلا بپرسد ، تو چی کار کردی بعدش ؟ و من مجبور بشوم جواب بدهم : از ترس دویدم چون اصلا بلد نیستم داد بزنم . دوستم بگوید : با جیغ دنبالش کردم و چند مرد به کمکم آمدند و تمام خیایان قبا من را چپ چپ نگاه می کردند . و خواهر دوستم بگوید : خواهر دوستم چه بگوید به نسلی که دوست پسر را به رسمیت نمی شناسد چه برسد به مورد تجاوز قرار گرفتن یا فرار از خانه ی او .

ما زنان ، بدبختی هایمان شمردنی نیستند . با هر پوششی مورد تعرض کلامی یا جسمی قرار می گیریم . از نگاه های شهوت بار تا پیشنهادها و متلک های جنسی تا  مالیده شدن در تاکسی و انگشت شدن در بازار و جاهای شلوغ تا تجاوز کامل در خانه های نیمه ساخته و پارکینگ های متروک . بعد از هر کدام از این اتفاق ها از تکه شنیدن تا تجاوزجنسی سعی در پنهان کاری داریم . صحبت کردن همانا و تخطئه شدن از جانب خانوداه و همسر و پارتنر از طرف دیگر و بزرگترین و قابل اهمیت ترین بخش قضیه که مسئله را دردناک می کند نبودن هیچ بخش یا مرکز اجتماعی برای رسیدگی به این قبیل مسائل است . یعنی ما هیچ مرکز امنیت اجتماعی نداریم که یک زن موردتجاوز  قرار گرفته شماره ی آن را بلد باشد یا آدرسش را . یا حتی موقع فرار به آن ملجا فکر کند . بهزیستی ؟؟ پلیس 110 ؟ خانه ی ریحانه ؟ یعنی آتش گرفتن خانه ها ، سکته کردن و اغتشاش !!!!!! شماره های مخصوص می خواهد ، اما تعرض به حریم یک زن ، نه ؟

واقعا اگر یک بار برای ما اتفاقی بزرگ تر از تجاوزات متداول روزانه افتاد ، باید به کجا پناه ببریم که ، روحمان را التیام دهد . جسم و ظاهرمان را مقصر نداند ، و به مردان متلک گو به چشم مجرم نگاه کند .


حمیده چگونیان

 

 جمعه پانزدهم مهر - عصر - سرد - فضا بیرونی

حالت ( بغضی که به زور تا کمد نگهش می داری )

زیر لب برای خودت  : صبر پیشه کن عزیز دلم

صبر پیشه کن

در بطن کوسه ای که تو را خورده است

گله معنا ندارد

گیر کرده ای عزیز دلم

گیر کرده ای

و تو هم که یونس و عمران نیستی ....

پ . ن : شعر که تمام می شود می فهمی از ایوب مثال نیاورده ای هنوز

پ . ن : می فهمی چه خوب کاری کردی که به چشم هایش نگاه نکردی

پ. ن : چه خوب که سکوت کردی

پ. ن : یکی باید باشه اینجا که سر خستگیامو به روی سینه بگیره و قص علی هذا


حمیده چگونیان

 

 

از زمان های ( این چه حسیه – چه حالیه )

نصف می شوم روی عمود تنت

تو خیمه می زنی بر من ، دستهایت در نقطه ی صفرم و لب هایت لغزان و چسبناک روی گردنم و چشمانت بسته

فاصله ی مان را می کنی منفی چند سانت تقسیم بر گوشت و پوست و رگ و آب و آب و آب

و مولودش می شود تکان و سکوت  از تو

و حسی مبارک که در من  نطفه می بندد

این ساعت ها دیگر می دانم ، تو هر صدایی آزارت می دهد . می دانم که کلمات باید جلوی تو انتخاب شوند . می دانم حتی طعم بوسیدنت هم فرق دارد . می دانم که فرق داری . و من همه ی اینها را در این ساعت هایی فهمیدم که تو نیستی . و حسرت می خورم که چرا نگاهت نکردم چرا همه ی چراغ ها را خاموش کردم و تو را با چند شمع کم نور گول زدم .  وقتی نشستی تکیه دادم از پشت به تو . یا غذا که خوردیم . حواسم به جای دهانت رفت سراغ دهانم . نمی دانی چه دلسوزه ای است رد صورت و چشم هایت را از عکس دنبال کردن . فقط صدایت همین نزدیکی هاست .

تو نمی دانی تابحال انقدر از عباس صفاری و شمس و حافظ موسوی و مادام بوواری کینه به دل نگرفته بودم و هیچ وقت انقدر عاشقانه نخوانده بودمشان .  همه ی شان را هی گم و گور می کنم  جایی لای کتاب ها ، که مثلا کسی نیامده این وسط ها که دل من را آشوب کند و برود . بعد که دلم هوس تو را می کند و می خواهد صدایت را بشنود می روم سراغشان. همه را مثل همان شب پهن می  کنم وسط اتاق . یا هزار بار شعر علی را با صدای تو می خوانم . نه تند مثل آن شب . نه آرام .  موهایم را با نمره ی بیست ماشین زده ام . دنبال شونه هایت می گشتم . یادم نبود که با خودت بردی شان . و اصلا یادم نبود گفتی با شونه که نمی شود مو کوتاه کرد .  دنبال خیلی چیزها می گشتم . اما انگار آن روز صبح می دانستی که دیگر نمی خواهی برگردی .

 

 


حمیده چگونیان

...

شبی گیج می زنم نشسته روی زمین

تو نشسته بالاتر از من

دستهایت دور گردنم ، من خم روی زانوانت از عقب

از عقب که می گویم حس حیوانی بهم دست می دهد که ساعت دارد جفت گیری اش

خشکم ،،، کرم هایم روی میز توالتم خالی است و من باز خشکم .

کرم های داروخانه های اطراف هم تمام شده و من هی خشکم

باید پناه ببرم به دوردست ها ، آنجا که نرمی می فروشند

خالی از مستی ، صدا ،

آنجا که نرمی شدنم  همراه ندارد ، شریک ندارد

سرم را می گفتم که از عقب خم است روی زانوانت

و دستهایم که فراری سمت لیوان الکلی است که آبمیوه اش بیشتر است و مست ترم می کند تا سی و پنج درصد سفیدش

باد می آید ، پاییز شد

پاییز بود را نامجو فریاد می کند و حس می کنم لبانت در من فریاد می کشد

تو که فریاد می زنی من صدایم را از تو بالاتر می برم و تو حجم من را تازه درک می کنی 

می خندم از هجوم آب میوه ای ام به تو ،،، چشم هایت گرد می شود از حمله ی الکی ام به خودت

اسم های آدم هایی که تو با لب هایت ممکن است بهشان هجوم بیاوری در سرم دور می زند

ترافیکی است

و من می فهمم این صف را تو دوست داری ،

چون همیشه می گویی  مقصدت راه است ،

و من که مقصدم توئی ، پناه می برم از شلوغی ات به آب میوه های پر درصد ، دودهایی که تو از پسشان شاید بیایی و  ورق های هم شکل پشت هم

 نا تمام م م م

 


حمیده چگونیان

 

اتاقی از آن خود

خواهرم سین دوسال از من بزرگ تر است . در بیست و دوسالگی ازدواج کرد و الان که سی سالگی را می گذراند یک پسر سه ساله دارد . من و سین نه تنها در سن فرق داریم ، بلکه نگاه هایمان گاهی از یک نسل فراتر می رود . این روزها که از ازدواج سین نزدیک هشت سالی می گذرد گاهی مستاصل می بینمش و بیشتر خسته . سین عادت ندارد حرف بزند . اگر غم دنیا هم سرش آوار شده باشد هیچ نمی گوید . خوشحالی و ناراحتی اش را هم هیچ کس نمی فهمد . همیشه مرتب است . حتی وقت هایی هم که صبح زود می بینی اش موهایش سشوار دارد . پسرش هم از من مرتب تر است . خواهرم عجیب روی خط صافی زندگی می کند که هیچ چیز تکانش نمی دهد . می دانم خط قرمزش بابا ، مامان ، برادرم آقای ر  و من هستیم .

چند ماهی است ، من و سین خط هایمان روی هم افتاده است و طراحی لباس می کنیم ، من زیگ زاگ و گاهی دندان موشی و سینوسی و او همیشه صاف . از بین پارچه و رنگ و مدل و آدم ها می فهمم که سین دنبال مفر است . دنبال اینگه گاهی بتواند بشود همان سین – چ ای که زمان مجردی اول کتاب هایش می نوشت . همانی که تخت تکی داشت . زمان خواب و شام و سفرش دست خودش بود و کلن هیچ کسی را در زندگی به هیج جایش نمی گرفت که مبادا خطوط صافش ترک بردارد . حس می کنم او بعد از ازدواج ( درست است که باز هم درس خواند ، زبان خواند ، خیاطی کرد ، سفر رفت ) اما سین – چ نبود  . شده بود سین همسر سین ، مادر دال . همسر – مادر و .....  از اتاق خودش رفت و در اتاق دونفره ای ساکن شد که شاید حتی وقت نکرد یا نتوانست خاطره نویسی قدیمی اش را دنبال کند  . وقت نکرد به تنهایی فکر کند و می دانم حتی به خودش اجازه نداد به مرد دیگری نگاه کند چه برسد به اینکه بخواهد عاشقش شود و عکسش را جایی لای فایل هایش پنهان کند .

البته سین جزو خوشبخت های این روزهاست . همسرش فردی مستقل است . حریم های شخصی شان قد سد لتیان بلند و محکم است و احترام های بینشان هم . نمی دانم شاید من به زندگی مشترک بدبین باشم . شاید به مرد ایرانی نگاه خوبی ندارم . مرد ایرانی از نظرم گاه انقدر خودخواه است که فکر میکند می تواند آلتش را در جای جای زندگی و فکر تو فرو کند . حتی اگر ظاهر روشنفکرش چیز دیگر نشان دهد .

این ها را تند تند نوشتم که بگویم ، من و سین یک اتاق بیست متری گرفتیم ، سبزش کردیم و پرده و حصیر از آن آویزان کردیم . سین به آنجا می گوید کارگاه ، من می گویم : دفترخانه . که برویم شلوغی و دغدغه هایمان را آنجا خالی به بهانه ی طراحی لباس در رنگ ها خالی کنیم .


حمیده چگونیان

 

لعنت به تو که تیرماه من را قرمز کردی و تیر خودت را سفید و من هنوز ، مرداد و شهریور را زرد و سیاه طی می کنم و تو سفید .

از آن سفیدهای ذل که برق و شفافیتش چشم را می زند . از آن سفید طبقه های زیر زمین . همان هایی که خواهرم می گوید مثل دیوارهای سردخانه می ماند . همان سردخانه ای که تو سه هفته معطل ماندی که اجزایت را ببرند که بفهمند ، تو خودت خواستی . یا دیگری برایت خواست و نمی دانستند آنکه در اصل می خواست خدا بود ........

فرانک لعنت به تو ، که من هی دوره می کنم عصر رو به تاریکی بیست و چندم تیر در آن ساختمان بلند را . هی یاد دستهایت می افتم که نگاه نکردم و نگرفتمشان . و هی لعنت می کنم اول به خودم که چرا نپرسیدم خوبی ؟ چرا حس کردم وقتی تو حرف می زنی یعنی نمی فهمی و وقتی من صحبت می کنم یعنی دانای عالمم . چرا لبخند نزدم به عادت مالوف . چرا گرما نداشتم . چرا ارتفاع پست آن ساختمان بزرگ و دستان پست و گرم کسی دیگر من را انقدر مغرور و مشغول و مشعوف خود کرد که حتی با نگاه از تو نپرسم تو ؟ اینجا ؟ خوبی ؟ چرا ؟ اصلا ؟ بیا اااا ...

ای وای دختر ، من انگار که تازه عمق حادثه را درک کرده باشم . هر روز به عکست خیره می شوم و خبرهای تکراری را دنبال می کنم . انقدر دنبال می کنم که می رسم به عصر رو به شب همان روز . و حس می کنم و هی به یقین می رسم که من و تو تناسخی هم زمان بودیم که یکی باید از گردونه حذف می شد . و تو حذف شدی . کاش تو کم نمی آوردی . تو که رفتی من کم آوردم . تو که خداحافظی کردی و آخرین حرفت خداحافظ دوستان بود . خط موازی زندگیم با تو آمد درون اتاق و از تو دور زد و برگشت سمت خودم . لعنت به تو که قطعش کردی و برش گرداندی سمت خودم . آینه  ....

توی پاک و  من در آسمان آنجا چه می خواستیم . که تو رو به بالا رفتی و من بیست و دو طبقه را برگشتم پایین ؟

و من سیاهپوش هی پایین تر می رفتم به خاطر تو ، و تو سفید پوش بالاتر .

من تحلیل و پز کمک به زنان درمانده را در دستشوئی ایرانی عق می زدم و تو سفید پوش بالاتر

من غرق می شدم و تو را تازه از آب گرفته بودند

نه ، تو را از آب گرفتند قبل از اینکه من غرق بشوم .

من غرق می شوم شب ها در حلقه ی سیاهی دور چشم هایت و قصه ات را دوره می کنم و عق می زنم به صندل های هفت سانتی و عطر زنانه ای که توانست فقط لفظ گه کمک به زنان درمانده را بیاید آن شب ، که فشار هرزه ی دستی را تنگ تر کند و باور کند که آه من بسیار خوشبختممممممم . عق می زنم در توالت ایرانی .

سلسله بر می کنم در برج های سر به فلک کشیده ای که خورشید عصرها از پشت آنجا پایین می رود . می بینی خورشید هم از همان سمتی می رود که تو رفتی .

فکر می کنم برای آرامشت چه کنم و فکرهایم می شود کود و دفع می شود و گل نمی دهد یا میوه .

فکر میکنم برای آرامش خودم چه کنم و فکرهایم می آید در اینجا ، و آرا م نمی گیرد .

می دانی وقتی آن عصر ،رو به شب ، اواخر تیر ، پشت در خانه ی ساختمان بزرگ اما تاریکی که ، خورشید از پشت آن غروب می کند ، خواستم وارد بشوم ، پرسیدم :  این خانه حیوان ندارد که ؟

رفیق آن روزها خندید ..... من تعبیر کردم به نه ..... حیوان نداشت .

ولی حیوان هایی بودند . می دانی که !

 

 

 


حمیده چگونیان

 

لطفا فراپه کاپوچینو سفارش ندهید !

از آن شبی که نگاه سرزنش بارش برایم سنگین آمد و گفت باهات حرف دارم . تا اون سحرهایی که باز هم فقط شنید و هیچی نگفت و من هی عقده گشائی کردم . منتظر بودم ببینم چی چیزی را می خواهد تحویل من بدهد . نون یکی از بهترین دوستهای منه . مثل برادرم نیست . چون بعضا با هم روابط بی ناموسی هم داشتیم . میون یکی از روزهای شلوغ وسط هفته بالاخره قرار می گذاریم . با لبخند فاتحانه ای انتظار مرا که دیر رسیده بودم می کشد . می گویم راه برویم . اما می رویم بین چمن ها پله ای پیدا می کنیم که بنشینیم . تنها من می نشینم . دود می کنیم .

و  او  با خوشحالی بالای سر من که روی یک پله تکیده شده بودم خیمه زده بود ، عمود . و احساس می کردم لذت می برد از رنجی که می برم . از راهی که رفتم . از اتفاق هایی که مسئول مستقیمش نبودم ، اما محصول مستقیم تکیدگی من بود . پوزخند می زد و خدا رو شکر می کرد که من این راه ها رفته ام . از او جلوتر رفته ام . و او دیگر یکه تاز این میدان بی اخلاقی نیست . خوشحال بود که من از او جلوتر زده بودم و دیگران دیگر مرا عصاره ی بی اخلاقی می دانند تا او . حرف که می زد نگاهش نمی کردم ، حس زنان بدون مردان شهرنوش پارسی پور را داشتم . احساس می کردم در فضای دوازده هکتاری کاخ کم کم خفه می شوم . پاهایم جمع شده بود توی سینه ام و نشسته بودم روی پله ، و او انگار که فتح الفتوح کرده باشد ، بدون انقطاع  ادامه می داد . تصور سیاه ذهنی اتاقک های شهرنوش ادامه داشت . یک دفعه به او گفتم : تو  ر- و – س – پ – ی  ای هستی که در ف- ا- ح – ش - ه خانه به  ر- و- س - پ – ی  دیگر می گوید جمع کن ج .... ه بازی هایت را . یادم نیست چه گفت ، اصلا نگاهش نمی کردم . عینک بزرگ سیاهش را هم زده بود و من هیچ نمی فهمیدم . توی دلم ادامه می دادم که تو خودت مملو از عطرهای گوناگونی و هر تکه ات را یک نفر ساخته . در ذهن و دل او را تصور می کردم روی تخت های اتاقک هایی که شیرین نشاط به تصویر کشیده .

 هوای آنجا را مسموم کردیم هر دو ، او  با بی رحمی اش و من با دل شکستگی و فکر های موهوم ام . خداحافظی کردیم . او پیروزمندانه رفت و من احساس می کردم بارم سنگین تر شده . پیغامش دادم : دیگر نخواهمت دید . 

اما نون عقده گشای خوبی است . شاید الان که کمی آرام تر شده ، بتوانم ببینمش . گفته بودم : نون دوست نزدیک من است .


حمیده چگونیان

 

 
و این روزها من زنی می شناسم که لولیتایی دارد که خود از آن بی خبر است .
لولیتایی که اصلا نمی داند تجاوزی به آن صورت گرفته .
و مردی که نمی داند لولیتا چیست .
اما ، در قبل از ظهری ، همه ی آنچه که نباید اتفاق می افتد و مرد نادانسته می شود متجاوز ،دختر لولیتا و مادر سرخوش از باده بر می گردد در آغوش مرد .
این روزها من لولیتایی می شناسم .

حمیده چگونیان

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

حمیده چگونیان


نویسندگان
حمیده چگونیان


آرشیو من
۱۳٩۱/۱/۱٢
۱۳٩٠/۱۱/۱٥
۱۳٩٠/٧/۱٦
۱۳٩٠/٧/٩
۱۳٩٠/٧/۱٧
۱۳٩٠/٧/٢
۱۳٩٠/٧/٢
۱۳٩٠/٦/٢٦
۱۳٩٠/٦/۱٢
۱۳٩٠/٦/۱٢
۱۳٩٠/٦/۱۱
۱۳٩٠/٢/۱٩
۱۳٩٠/۱/۱٩
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱٠/٦
۱۳۸٩/۱٠/۳
۱۳۸٩/۱٠/٢
۱۳۸٩/٩/۱٢
۱۳۸٩/۸/٢٦
۱۳۸٩/٧/٢۳
۱۳۸٩/٧/۱٦
۱۳۸٩/٦/۳٠
۱۳۸٩/٦/۱۸
۱۳۸٩/٦/۱٦
۱۳۸٩/٤/۱٩
۱۳۸٩/٤/۱۸
۱۳۸٩/٤/٩
۱۳۸٩/۳/٢٢
۱۳۸٩/٢/۳۱
۱۳۸٩/٢/۱٩
۱۳۸٩/٢/۱٧
۱۳۸٩/۱/٢٦
۱۳۸۸/۱٢/۱٧
۱۳۸۸/۱٢/۱۱
۱۳۸۸/۱۱/٢٦
۱۳۸۸/۱۱/٢٠
۱۳۸۸/۱٠/٥
۱۳۸۸/٩/۱٤
۱۳۸۸/٩/٧
۱۳۸۸/۸/٢۳
۱۳۸۸/۸/۱٦
۱۳۸۸/۸/٩
۱۳۸۸/۸/٢
۱۳۸۸/٧/٢٥
۱۳۸۸/٧/۱۸
۱۳۸۸/٧/۱۱
۱۳۸۸/٧/٤
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸۸/٦/٧
۱۳۸۸/٥/۱٧
۱۳۸۸/٥/۱٠
۱۳۸۸/٥/۳
۱۳۸۸/٤/۱۳
۱۳۸۸/۳/۳٠
۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸۸/۱/٢٩
۱۳۸۸/۱/٢٢
۱۳۸۸/۱/۸
۱۳۸٧/۱٢/٢٤
۱۳۸٧/۳/٤
۱۳۸٧/٢/٧
۱۳۸٧/٢/٧
۱۳۸٦/۱٢/٢٥
۱۳۸٦/۱٢/۱۸
۱۳۸٦/۱٢/۱۱
۱۳۸٦/۱٢/٤
۱۳۸٦/۱۱/٢٧
۱۳۸٦/۱٠/٢٩
۱۳۸٦/۱٠/٢٢
۱۳۸٦/۱٠/۸
۱۳۸٦/٩/۳
۱۳۸٦/۸/٢٦
۱۳۸٦/۸/۱٩
۱۳۸٦/۸/۱٢
۱۳۸٦/۸/٥
۱۳۸٦/٧/٢۸
۱۳۸٦/٥/٢٠
۱۳۸٦/٤/٢۳
۱۳۸٦/٤/۱٦
۱۳۸٦/٤/٢
۱۳۸٦/۳/٢٦
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٦/٢/٢٢
۱۳۸٦/٢/٢٢
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/٢/۱
۱۳۸٦/۱/٢٥
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱۱/٢۸
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱۱/۱٤
۱۳۸٥/۱۱/٧
۱۳۸٥/۱۱/٧
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
۱۳۸٥/۱٠/٢۳
۱۳۸٥/٩/٢٥
۱۳۸٥/٩/٢٥
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/٩/۱۱
۱۳۸٥/٩/٤
۱۳۸٥/٩/۱۱
۱۳۸٥/٩/٤
۱۳۸٥/۸/٢٧
۱۳۸٥/۸/٢٠
۱۳۸٥/٦/٢٥
۱۳۸٥/٦/۱۸
۱۳۸٥/٦/۱۱
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٥/٢۱
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٥/۳/۱۳
۱۳۸٥/٢/٩
۱۳۸٥/۱/٢٦
۱۳۸٥/۱/٥
۱۳۸٤/۱٢/٢٧
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٢/٦
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۱٠/۱٠
۱۳۸٤/٩/٢٦
۱۳۸٤/٩/۱٢
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/۸/۱٤
۱۳۸٤/٧/۳٠
۱۳۸٤/٧/٢۳
۱۳۸٤/٧/٩
۱۳۸٤/٥/٢٢
۱۳۸٤/٥/۱٥
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/٤/۱۸
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/٤/٤
۱۳۸٤/۳/٢۸
۱۳۸٤/۳/۱٤
۱۳۸۳/٧/۱۱
۱۳۸۳/٦/۱٤
۱۳۸۳/٤/۱۳
۱۳۸۳/٤/۱۳
۱۳۸٢/۱۱/۱۱
۱۳۸٢/٩/٢٩
۱۳۸٢/٩/٢٩
۱۳۸٢/٩/٢٢
۱۳۸٢/٩/۱
۱۳۸٢/۸/۱٧
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۳
۱۳۸٢/۸/۳
۱۳۸٢/٧/٢٦
۱۳۸٢/٧/٢٦
۱۳۸٢/٧/۱٩
۱۳۸٢/٧/۱٩
۱۳۸٢/٧/۱٢
۱۳۸٢/٧/٥
۱۳۸٢/٧/۱٢
۱۳۸٢/٦/٢٩
۱۳۸٢/٦/٢٢


لینک دوستان
با مخاطب هاي آشنا
مكتوب
بريد باد صبا
مردي با عباي شكلاتي
نيك آهنگ كوثر
محمدعلي ابطحي
عباس معروفي
روزنامه شرق
گاهی دلم تنگ میشود
مسعود بهنود
کافه تيتر
مونا ليزای خواهر
مصطفی مستور
سازمان برنامه غذای جهانی
سازمان ملل متحد
فرزاد فربد
گوش کن داره بارون مياد
ضد سانسور
روزنوشت های ناصر
انجمن علوم سياسی ايران
تناسخ
کانون زنان ايران
آرش آزما
حسين فهيمی راد
سپيده ديگر
سياه مشق
آزاده ی دکتر
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0